Wednesday, October 3, 2012

داستان مرد دو شخصیتی




چند سال پیش، در دفتر کار مشاوره خود بودم که دیدم در باز شد و مردی قد بلند با چهره‌ای در هم  وارد سالن شد.   در اولین جمله ایشان توضیح داد که بدون وقت قبلی‌ آمده و نیاز دارد که با کسی‌ صحبت کند.  افسرد‌گی و سردرگمی  را میشد در صورت و حالت ایستادن ایشان دید. در فرصت بعدی ایشان پرسید که آیا تا بحال با کسی‌ که دو شخصیتی باشد کار کرده بودم.  لهجه غلیظ ایشان در زبان انگلیسی‌ همراه با تن صدای پایین، مرا بر آن داشت که با دقت گوش کنم.  با دیدن کمر خمّ شده و صورت رنگ پریده ایشان دریافتم که این فرد در لحاظت بسیار بحرانی بسر میبرد.  میشد حدس زد که این مرد حدود پنجاه سال سنّ را داشته باشد.   توضیح داد که بیشتر از سی‌ سال بوده که ایشان با فرد دیگری در وجود خود زندگی‌ می‌کرده ولی‌ حدود پنج سال پیش توانسته بود که آن فرد را از وجود خود بیرون کند.  در حین حرف زدن مرد به آرامی اشک می‌ریخت و تن صدایش همچنان پایین تر میرفت.   پس از چند جمله، دوباره مرد پرسید که آیا من در مورد افراد چند شخصیتی اطلاعاتی‌ داشتم.  در پاسخ به پرسش ایشان  همراه با نشان دادن یک صندلی، به آرامی به ایشان گفتم که نه من هرگز شانس کار مشاوره درمانی را  با افراد چند شخصیتی نداشته‌ام،  ولی‌ مایل هستم که در این مورد یاد بگیرم.  به نظر آمد که این مرد از شنیدن این پاسخ کمی‌ احساس اعتماد کرد و در حال زمزمه بیان کرد که هیچ کس داستان ایشان را باور نمیکند.  در آن زمان نمی‌د‌انستم که آیا واقعا می‌توانستم کمکی‌ به این فرد برسانم و باز هم هیچ آگاهی‌ نداشتم که در دو سال پس از این ملاقات، این فرد یکی‌ از پیگیر‌ترین مرجویین جلسات مشاوره من خواهد بود. 
 آن روز گذشت و این فرد هفته پس از هفته در روزی مشخص و سر ساعتی‌ همیشگی‌ به جلسات مشاوره میامد. 
حتی گاهی یک روز قبل از روز ملاقات، این مرد سری به کلینیک میزد و با چرخش و بررتسی اوضاع بدون کلامی‌ از در خارج میشد، گویا که ایشان نیاز داشت که مطمئن شود که ما هنوز سر جای خود هستیم و در کلینیک هنوز باز است. به نظر میامد که این فرد هر لحظه منتظر بود که از طرف ما جواب منفی‌ بشنود چرا که در گذشته در‌های بسیاری به روی این مرد بسته شده بود، گویا که این مرد عادت داشت که ترد شود و تنها بماند.  ولی‌ ما بر طبق روال کار خود در کللینیک کار میکردیم و من مطمئن بودم که این فرد در رنج و درد روحی شدیدی بسر میبرد
داستان زندگی‌ این فرد با هر آنچه که شنیده بودم فرق میکرد و ماه‌ها کشید که من داستان کلی‌ را متوجه شوم.  در تمام این ساعت‌ها سعی‌ می‌کردم که بیشتر گوش کنم و کمتر سخن بگویم چرا که این مرد بیشتر نیاز داشت حرف بزند تا گوش کند.  داستان زندگی‌ این مرد، مرا بر انگیخت که در مورد این بیماری و یا پدیده چند شخصیتی بودن مطالعه و تحقیق کنم.  شاید که بیشتر در مورد این پدیده در فیلم‌ها دیده بودم و یا در شکل عادی افرادی را دیده بودم که امروز یک گونه صحبت میکنند و فردا به گونه‌ای دیگر.  شاید آگاهی‌ به این امر که این افراد که با چند شخصیت در یک وجود زندگی‌ میکنند و در اطراف ما هستند، کمی‌ دور از ذهن برایم میامد
چیزی که مشخص است و طبق تمام تحقیقات بحران‌های روحی دوران کودکی مثل اذیت و آزار های شدید ارتباط مستقیم با رشد یک یا چند شخصیت دیگر در یک وجود دارد.  این مرد تعریف کرد که در سنّ ده سالگی مورد تجاوز جنسی‌ و آزار فیزیکی طولانی مدت قرار می‌گرفت.  در آن دورانی که این دست زدن‌ها به یک پسیر بچه ده - یازده ساله در حال اتفاق افتادن بود، این کودک برای خود مشغول به ساختن و پرداختن یک وجود قوی تری در فکر و دنیای درون خود میشود.  آن وجود قوی تر میتواند درد و عذاب تجاوز‌ها ی جنسی‌ و روحی را تحمل کند تا فرصتی مناسب برای گریزبیابد.  در تمامی‌ ساعتی‌ که مرد به جلسه مشاوره میامد، ایشان به روشنی می‌توانست به یاد بیاورد آن لحظه‌ای را که  از آن پس، فرد دیگری آن هم پسر هم‌سن ولی‌ بسیار قوی تر جسم و روح و روان ایشان را احاطه می‌کند
این وجود قوی تر در قالب پسر بچه‌ای با نام و روحیات بسیار متفاوت، وارد وجود این کودک آسیب دیده میشود و جرات می‌کند که از دست اذیت و آزار جنسی‌ به دست فردی غریبه که همسایه خانه به خانه والدین ایشان بود بگریزد.  از آن پس، این کودک آسیب دیده تحت فرمان این پسر قوی تر و جسور قرار می‌گیرد که استفاده از خشونت، دزدی، استفاده از مواد مخدر، و زندگی‌ در کوچه پس کوچه‌های تاریک به زندگی‌ جدید خود با استفاده از رفتار‌های مخرب و بیمار گونه ادامه میدهد.  در مواردی که این کودک دو شخصیتی با نام خود و در وجود خود حرکت می‌کند، تنهایی، بهت و ناباوری باعث میشود که نه تنها دوستی‌ در محیط‌های تحصیلی‌ پیدا نکند، بلکه همکلاسی‌ها این فرد نو جوان را به سختی از خود دور میکنند چرا که ایشان رفتار‌هایش برای هیچ کس قابل فهم نیست.  مادر و پدر این فرزند غمگین و ساکت بر آن میشوند که ایشان را به پزشک نشان بدهند ولی‌ هیچ یک از مراقبت‌ها نتیجه‌ای نمیدهد، چرا که این نوجوان در درون خود گرفتار است
شرم و احساس گناه شدید باعث میشد که کودکی که مورد تجاوز واقع شده، سکوت برگزیند و درد روحی آزار جنسی‌ را تحمل کند.  شرمساری، ننگ، احساس  کثیف و بی‌ارزش بودن از جمله علائمی است که فرد دچار بحران روح با آن دست و پنجه نرم می‌کند، احساسی‌ که به درد‌های جسمی‌ طولانی مدت و بیماری‌های روحی و روانی‌ مرتبط است.  در مورد موکل من، ایشان به خاطر میاورد که در دنیای سیاه نامیدی و بهت زدگی چندین مرتبه  تلاش بر یافتن کمک می‌کند ولی‌ گویا در آن زمان کسی‌ متوجه نابسامانی روحی این کودک نشد.  شخصیّت جدیدی که در وجود این کودک رخنه و خانه می‌کند هر کاری می‌کند که انتقام ضربه‌های روحی به هم جسم خود را بگیرد. سال‌ها بدین سان  می‌گذرد و در سنین ۲۰ - ۳۰ این مرد جوان تحت شرایطی به بیمارستان رجوع می‌کند چرا که یادآوری و خاطرات اذیت‌های جسمی‌ و تنش‌های روحی باعث بحث چند جانبه‌ای در وجود ایشان شده بود. در مواقعی که شخصیت اصلی‌ غلبه میکرد، درد و رنج، نیاز به انتقام، ترس شدید از همه، انسان گریزی، افسردگی و فکر خودکشی‌ بیداد میکرد. در آن سالها این مرد به خانه پدری برمیگردد بدون این که کسی‌ بداند چگونه دنیای عجیب و تنهایی  در این مرد وجود دارد.  وقتی‌ که درد و رنج زیاد میشد، این مرد جوان از خود بیخود میشد و اجازه میداد که شخصیت دوم که فردی خشن و خطرناک بود ایشان را راه ببرد. حاصل آن سال‌ها چندین رابطه با دختران و پسران خیابانی بود که در این میان چیزی بجز شکست‌های بیشتر و ترد شدن‌های بیشتر دستگیر این مرد نشد.
در این میان این شخصیت دوم در رابطه‌اش با یک دوست دختر صاحب چند فرزند میشود بدون اینکه هیچ کدام از این دو شخصیت قبول مسئولیت بکنند.    حالا که این شخصیت دوم قدرتی‌ ندارد، درک این مسئله که این مرد صاحب چند فرزند است بسیار دشوار می‌باشد به گونه‌ای که ایشان صحبت از فرزندان همزاد خود می‌کند و نه فرزندان خود
مراجعه به روانشناس و رونپزشک هم بدون نتیجه می‌ماند چرا که این دو شخصیت متفاوت در شرایطی با هم همدستی میکردند برای کتمان واقعیت سختی که بری همگان هم قابل درک نبود
از سنّ ده سالگی به بعد، این جوان خاطره ای از خود واقعی‌ ندارد و هر چه که یاد میاورد رفتار‌های فرد و یا شخصیت دوم است. به این دلیل ایشان از مهارت‌های عادی مثل بهداشت شخصی‌، درک از تغذیه سالم، و یا انتخاب ‌پوشاک و خوراک بسیار محروم بوده، حالا که خود واقعی‌ می‌خواهد قالب شود، فرد از یافتن کمترین امکانات مثل تغذیه، جای خواب، پوشاک، و سرپناه عاجز مانده.  گویا که کودک ده ساله هرگز پس از آن بحران روحی رشد فکری - احساسی‌ - روحی نکرد
  گویا که مرد جوان برای همیشه با احساس ناامنی و نگرانی زندگی‌ میکرد. از طرفی‌ هم احساس بی‌اعتمادی به دنیای بیرون، همه دست به دست هم میداد که مرد دو شخصیتی ما در اعماق خود بیشتر فرو رود
از آنجایی که در مورد عارضه چند شخصیتی و یا بیماری چند گانه گی‌‌ فقط در کتابها و نشریات علمی‌ خوانده بودم، اکنون این فرد برای من می‌توانست دانشگاه حاضر و زنده‌ای باشد. از طرفی‌ شغل من در کلینیکی که تخصص آن در درمان درد‌های روحی عارض شده از تجاوز‌های جنسی‌ است به من این شانس را میداد که بیماری‌های روحی مرتبط به این پدیده قربانی شدن را  بشناسم و در کمک به التیام یافتن این درد‌ها بکوشم. از طرفی‌ مشخص بود که ایشان با توجه به تمامی‌ مسائل انسانی‌ قوی بوده که تا به حال به هر صورتی‌ توانسته بود آن شخصیت دوم را به قول خودش از وجود خود بیرون کند.
ولی‌ حالا سوال ایشان این بود که حالا بدون آن هویت قبلی‌ و یا شخصیت قویتر، خود واقعی‌
کیست؟
در پرسش این پاسخ فرد بر میگشت به خاطرات کمرنگی که از این کودک پیش از شروع بحران داشت. کودکی که تا سنّ ده سالگی شاهد زندگی‌ پر ملال پدر و مادری بود که خود دچار افسردگی و بیماری‌های مختلف بودند. 
این مرد از والدین خود خاطره شاد و مثبتی نداشت.  والدین مهاجرانی بودند که چند دهه قبل برای یافتن کار به کانادا آماده بودند و افرادی بودند که از هنر ولد بودن چیزی بجز تهیه مایحتاج فرزند نمی‌دانستند.  هر چه که بود، محیط خانه محیطی‌ غمزده و بدون نشاط بود، نه تشویقی و نه توجهی‌.
 البته دست درازی‌ها و آزار‌های جنسی‌ از طرف مرد همسایه تلنگر دیگری به وجود شکننده یک کودک ده ساله بود که محافظ، حامی‌، و یا مربی‌ نداشت.  در آن زمان پس از قدرت گیری شخصیت جدید، دیگر جایی برای خود واقعی‌ نبود و کودک برای فرار از شرایط سخت خود را تمام و کمال به هویت جدید تسلیم کرد.  شاید این دلیلی‌ بود که در این پنج سال گذشته که فرد تصمیم به بیرون کردن آن دیگری گرفت، ترس شدید و دلهره بودن و یا زندگی‌ با خود، ایشان را به حد فلج شدن در خانه حبس کرده بود
با توجه به نداشتن یک روح پرورش یافته با شرایط واقعی‌، این فرد اکنون در خود به جستجو مشغول بود. از طرفی‌ هم وقتی‌ در این سی‌ سال ایشان هیچ خاطره‌ای و یا تجربه زندگی‌ از خود را ندارد، اکنون این حس تهی بودن و بی‌ارزش بودن در کنار افکار مخرب و درون بحران زده  ایشان را به حد خودکشی‌ رسانده بود.  زندگی‌ این فرد در طی‌ سی‌ سال گذشته با رفتار‌ها و روش زندگی‌ آن شخصیت دوم تعریف میشد.  جالب بود که این فرد از دیگری صحبت میکرد که ایشان چگونه همیشه رفتار‌های بد و نابهنجار از خود نشان داده تا جایی که این فرد دیگر از دست همزاد خود خسته شده بود. 
در تعریف کلمه بد، ایشان مثال‌های بسیار داشت که هرکدام خود نمایانگر خشم فروخفته و عصیان یک انسان مورد تجاوز واقع شده بود
وقتی‌ که اشک‌های این مرد کمتر شد، خشم فروخرده سر بر افروخت.  همواره این پرسش که چرا من باید مورد تجاوز قرار میگرفتم، فرد را رها نمیکرد.   در این راه نگاه از گذشته دردناک کم کم و تدریجی‌ متوجه شرایط و نیاز‌های زمان حال شد.  از آنجایی این مرد  معتقد بود که دولت و یا مسئولین قادر به حمایت از قربانیان جرم و جنایت نیستند، ایشان چند اقدام به تماس با مسئولین در وزارت خانه‌های مربوطه گرفت ولی‌ از آنجایی راه ارتباط گیری سالمی نداشت، کمتر کسی‌ به ایشان گوش میداد.  از آنجایی هم که این فرد تجربه مثبتی هم در ارتباط با گروه‌های پزشکی‌ نداشت،در نتیجه ایشان معتقد بود که ارتباط بین اذیت و آزار‌های زمان کودکی و بیماری چند شخصیتی برای دیگران روشن نیست. نیاز فراوان گفتن داستان کم کم تبدلی به نیاز به درک خود شد و یافتن قدرت‌های درونی‌ و آرزوهای گمشده مثل بازی‌های کامپیتری و یا دوچرخه سواری
 پذیرش این امر که زندگی‌ آن کودک ده ساله برای همیشه از خط اصلی‌ خود خارج شده بود باعث شد که این فرد بتواند در راه یافتن خود واقعی‌ بیشتر بکوشد
حالا که این فرد قادر به یافتن نقطه امنی‌ بود که داستان خود را تعریف کند بدون این که سرزنش بشود و یا مورد قضاوت قرار بگیرد، بیشتر میشد به وجود و نیاز حس اعتماد در کار مشاوره درمانی تاکید کرد 
 قدم گذاشتن به سالن کلینیکی که من در آن کار می‌کردم در آن روز اول، به قول خود این فرد، آخرین تلاش بود چرا که بیمارستان و روانپزشک‌های قبلی‌ همه ایشان را روان پریش نامیده بودند بدون این که کسی‌ به دلیل اصلی‌ شروع بیماری چند شخصیتی بپردازد
در جلسات بعدی و در این دو سال ملاقات با این فرد، من درمانگر شاهد رشد و تغییر روحیه ای، در کنار افت و خیز‌های بسیار این فرد بودم.   این مرد علاقه فراوانی‌ به گفتن داستان خود داشت و معتقد بود که دنیا باید در مورد افراد چند شخصیتی بیشتر بداند.  موکل من از من هم قول گرفت که دیگران را از وجود این بیماری و شرط روحی مطلع کنم، که البته اهمیت راز داری در کار مشاوره درمان باعث میشود که این دستان را در قالبی بسیار سر بسته مطرح کنم بدون این که هیچ شانس شناسائی کردن فرد موکل من وجود داشته باشد.  برای این داستان هم به زبان مادری خود، ایشان به من این اجازه را داده که از ایشان مثال بیاورم برای باز کردن این بحث که بیماری‌های روحی روانی‌ بخشی از واقعیت روز مره بسیاری از ما می‌باشد.  جالب است که بدانید که این مرد که خانه‌ای نداشت و سالها در خیابان‌های ونکوور شرقی‌ شب‌ها به صبح رسانده بود، در حال حاضر ایشان موفق به یافتن  مسکنی مناسب شده و از داشتن زندگی‌ با شرایط سالم تری بسیار خوشحال است 
به امید همدلی و درک بیشتر مشکلات روح و روان
Poran Poregbal, Ma, RSW, RCC

No comments:

Post a Comment